تبليغاتX
نرگس

نرگس

عاشقانه عارفانه

واگذارتون میکنم به خدا این و با همه اونای هستم که از مهربونی من سو استفاده کردند و با احساساتم بازی کردن هستم

من هنوز خدا رو دارم هنوزم مثل بچهگی هام که خوشبختیم فقط داشتن خدا بود خوشبختم

هنوزم لبخند یه بچه اونقدر شادم میکنه که انگار دنیا رو بهم دادن

خوشبخت زندگی میکنم مثل همیشه

هر کس هم بهم بدی کرد میسپارمش دست خدا چه دختر چه پسر

به خود خدا قسم هنوزم از همه خوشبخت ترم

من سادگی مو دوست دارم حتی اگه................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 11:23  توسط ستاره  | 

دلم خیلی گرفته خیلی زیاد چرا غصه هام تموم نمیشه

 

خدای خوبم چرا صدامو نمیشنوی به خودت قسم خسته شدم

 

ناشکر نیستم اما آرزوی مرگ دارم همه جا پر فریبه پر دروغ

 

پر فساد آدم ها دارن با دنیامون چی کار میکنند.همه عمرم و صرف

 کمک به دیگران کردم همیشه همه میگفتند بیش از اندازه محبت

داری و مهربونی میکنی همیشه همه جا کنار همه بودم پس چرا

حالا که به کمک احتیاج دارم تنهای تنهام چرا؟

دلم خیلی گرفته اشکام تمومی نداره.هق هق هام تموم نمیشه

 

دارم میمیرم

خدایا کمکم کنننننننننننننن

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 18:31  توسط ستاره  | 

نیایش

دریا بی کران است وزروق من کوچک

 

به "تو"توکل میکنم که همه کس را حمایت می کنی

 

با من بمان

 

که ظلمت شب از راه می رسد

 

وقتی که هیچ یاوری نیست و آسایش گریخته است

 

خدایا!ای یاور بی کسان با من بمان.

 

در هر لحظه به حظور "تو"نیازمندم!

 

چه چیزی جز لطف" تو"می تواند ترس ها را در هم

شکند؟

چه کسی جز "تو"می تواند راهنما و پناه من باشد؟

 

در روزهای ابری وآفتابی با من بمان!

 

از هیچ دشمنی نمی هراسم

 

چون "تو"در کنار منی!

 

آنجا که "تو"هستی اشک ها سوزنده نیستند

 

مرگ هم تلخ نیست.

 

اگر با من بمانی همیشه پیروزم.

 

کشتی هایم به دریا رفته اند

 

حتی اگر بادبان ها و دکل های شکسته باز گردند

 

به دستی اعتماد دارم که هرگز شکست نمی خورد!

واز پلیدی نیکی به بار می آورد

 

حتی اگر کشتی هایم در هم شکنند

 

وهمه امیدهایم غرق شوند

 

فریاد می زنم:به "تو"اعتماد می کنم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 13:57  توسط ستاره  | 

نیایش

اگر تنها ترین تنها ها شوم       باز تو هستی!

آری تو که از پدر و مادر بر من مهربان تری!

ای عزیز ماندنی!

ای ناب سخت یاب!

تو یگانه شاهد شریفی بر لحظه های رنج من!

ای خوب خواستنی!

اکنون دستان دردمند و نیازمند خویش را بر آستان نیلوفریت می گشایم

واز تو

برای همسایه مان که نان ما را ربود

                              نان!

برای یارانی که دل ما را شکستند

                مهربانی!

برای عزیزانی که روح ما را آزردند

           ببخشش!

و برای خویشتن خویش

               آگاهی

            عشق وعشق وعشق

                        می طلبیم.

                           (آمین)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 15:9  توسط ستاره  | 

سلام به همه داداش و آبجی های خوب و مهربونم

منو ببخشید که چند ماه نبودم دلم واسه همتون یه ذره شده بود.

اما با شروع بهار ستاره دوباره اومده پیش داداش و آبجی های مهربونش

خوشحال میشم اگه بازم به وبلاگم سر بزنید و من رو با نظرهای قشنگتون

راهنمایی کنید.تک تک نظرهاتون واسم ارزش داره به خدا

همتون هم خیلییییییییییی دوست دارم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 14:58  توسط ستاره  | 

عشق

در کتاب شازده کوچولو،دوستی را (اهلی کردن)نامیده و شروع آشنایی عاشقانه روباه و شازده کوچولو را چنین می سراید:

روباه گفت:"سلام"

شهریار کوچولو گفت :(کی هستی تو ؟عجب خشکلی!)

روباه گفت: من یک روباهم

شهریار کوچولو گفت:بیا با من بازی کن نمیدانی چه قدر دلم گرفته!

روباه گفت:نمیتوانم با تو بازی کنم هنوز اهلی ام نکرده اند

شهریار کوچولو گفت:اهلی کردن یعنی چه؟"

روباه گفت:اهلی کردن یک چیزی است که پاک فراموش شده یعنی ایجاد علاقه کردن!

شهریار کوچولو با تعجب گفت:ایجاد علاقه کردن!

روباه گفت:معلوم است.تو الان برای من یک پسربچه ای مثل صد هزار پسر بچه دیگر،نه من احتیاجی به تو دارم،نه تو هیچ احتیاجی به من .من برای تو یک روباهم،مثل صد هزار روباه دیگر،اما اگر منو اهلی کردی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد.تو برای من در همه عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود!

الان زندگی یکنواختی دارم. من مرغ ها را شکار میکنم،آدم ها مرا.همه مرغ ها عین همند.به همین جهت در اینجا اوقات به کسالت می گذرد ولی اگر تو مرا اهلی کنی،انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی.

آن وقت صدای پای را میشناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می کند.

صدای پای دیگران مرا وادار می کند توی هفت سوراخ قایم شوم اما صدای پای تو مثل نغمه ی موسیقی مرا از سوراخم بیرون می کشد.

تازه نگاه کن!آن جا،آن گندمزار را میبینی؟برای من که نان بخور نیستم،گندم چیز بی فایده یی است.گندمزارها مرا به یاد هیچ چیز نمی اندازد و این جای تاسف است!اما تو موهای طلایی داری.

پس وقتی اهلیم کردی،محشر میشود!چون گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد ،آن وقت من صدای وزیدن باد را که تو گندمزارها می پیچد ،

دوست خواهم داشت..............

حالا اگر دلت میخواهد مرا اهلی کن!

شهریار کوچولو گفت:دلم که خیلی میخواهد اما وقت چندانی ندارم باید بروم دوستانی پیدا کنم واز کلی چیزها سر در آورم!

روباه گفت:آدم فقط از چیزهای که اهلی می کند،می تواند سر در آورد.تو اگر دوست میخواهی خوب مرا اهلی کن.

شهریار کوچولو گفت:راهش چیست؟

روباه گفت:باید خیلی خیلی حوصله کنی.اولش دورتر از من به این شکل لای علف ها مینشینی،من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لام تا کام هیچی نمی گویی-چون کلمات سر چشمه ی سوءتفاهم هستند-عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیک تر بنشینی.

فردای آن روز شهریار کوچولو آمد.

روباه گفت:کاش سر ساعت همان دیروز آمده بودی،اگر مثلا:هر روز سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می شود و هر چه ساعت جلوتر برود،بیشتر احساس شادی و خوشبختی می کنم.ساعت چهار دلم بنا می کند به شور زدن و نگران شدن.

آن وقت است که قدر خوشبختی را میفهمم!!

اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی،من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظه جدایی نزدیک شد.....................

روباه گفت:آخ!نمی توانم جلوی اشکم را بگیرم!

شهریار کوچولو گفت:تقصیر خودت است.من که بدت را نخواستم خودت خواستی اهلی ات کنم.روباه گفت:همین طور است.

شهریار کوچولو گفت:پس این ماجرا فایده ای برای تو نداشته؟

روباه گفت:چرا،برای خاطر رنگ گندم!

اما وقتی خواستی با هم وداع کنیم من به عنوان هدیه رازی را به تو می گویم.

شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل ها رفت  وگفت:روباهی بود مثل صد هزار روباه دیگر او را دوست خود کردم و حالا تو همه عالم بی همتا است.وبرگشت پیش روباه وگفت:خدانگهدار!

روباه گفت :خدانگهدار و اما رازی که گفتم خیلی ساده است!

"جز با چشم دل نمیتوان خوب دید.آنچه اصل است از دیده پنهان است.ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای!

انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند،اما تو نباید فراموش کنی.

تو تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی!"

شهریار کوچولو زیر لب زمزمه کرد:جز با چشم دل نمی توان دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 17:49  توسط ستاره  | 

بیا ز سنگ بپرسیم

درون آینه ها در پی چه می گردی؟

بیا ز سنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه می داند

بیا ز سنگ بپرسیم

ز آنکه غیر از سنگ

کسی حکایت فرجام را نمی داند

همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است

نگاه کن

نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ

چه سنگبارانی!گیرم گریختی همه عمر

کجا پناه بری؟

خانه خدا سنگ است

به قصه های غریبانه ام ببخشاید

که من که سنگ صبورم

نه سنگم و نه صبورم

دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد

چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد

در آن مقام که خون از گلوی نای چکد

عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد

چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم

دلم از این همه سنگ و درنگ می ترکد

بیا ز سنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه می داند

از آن که عاقبت کار با سنگ است

بیا ز سنگ بپرسیم

نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم

و نامی از ما بر روی سنگ می ماند؟

درون آینه ها در پی چه می گردی؟

                                *فریدون مشیری*

***********************************

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب

آب در حوض نبود

ماهیان می گفتند:

هیچ تقصیر درختان نیست

ظهر دم کرده تابستان بود

پسر روشن آب،لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب

برق از پولک ما رفت که رفت

ولی آن نور درشت

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمد او راپشت چین های تغافل می زد

چشم ما بود

روزنی بود به اقرار بهشت

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی

همت کن

و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

باد می رفت به سر وقت چنار

                             من به سر وقت خدا می رفتم

                                   *سهراب سپهری*

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 22:5  توسط ستاره  | 

کنار هر قطره اشکم هزار خاطره دفنه

اینقد خاطره داری که گویی قد یک فرو

گلو می سوزه از عشقت،عشقی که مثل زهره

ولی بی عشق تو هر دم،خنده با لبهای من قهره

درسته با منی اما،به این بودن نیازارم

تو که حتی با چشماتم،نمیگی آه دوست دارم

اگه گفتی دوست دارم،فقط بازی لبهات بود

وگرنه رنگ خودخواهی،نشسته توی چشمات

هرچی عشقه توی دنیا،من می خواستم مال ما شه

اما تو هیچ وقت نذاشتی بینمون غصه نباشه

فکر می کردم بایه بوسه با تو هم خونه می مونم

نمی دونستم نمی شه آخه بی تو نمی تونم

گله می کنم من از تو

                 از تو که این همه بی رحمی

هزار بار مردم از عشقت

        تو که هیچ وقت نمی فهمی

چشام هم زاده اشک وخون

دلم همسایه آهه

        زمونه گرگ وعشق تو،شبیه مکر روباهه

شدم چوپان ساده لوح،کنار گله احساس

چه رسمی داره این گله،سر چنگال گرگ دعوا

تو اینقد خواستنی هستی

          که این گله نمی فهمه

اگه لبخند به لب داری

         دلت از سنگ و بی رحمه

ببخش خوبم اگه این عشق

            حیله تو رو رو کرد

نفرین به دل ساده

       که به چنگال تو خو کرد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 15:2  توسط ستاره  | 

فقط خواستم بگم دلم خیلی واست تنگ شده
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 18:17  توسط ستاره  | 

سلام بچه ها خوبید می خواستم بگم  واسه من خیلی دعا کنید چون این ترم از همه درسهام عقب افتادم

حتما حتما دعا کنید ها یادتون نره

آخه این ترم خیلی مهمه

هر کس دعا نکنه دیگه دوستش ندارم

خوب پس حتما حتما دعا کنید من هم واسه همتون دعا می کنم باشه

می دونم شما آخره معرفتید

راستی قالب وبلاگم رو عوض کردم بگید زشتر شده یا خوشکل تر حتما بگید

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 18:23  توسط ستاره  | 

جهنم سرگردان

شب را نوشیده ام

و بر این شاخه های شکسته می گریم

مرا تنها گذار

ای چشم تبدار سرگردان!

مرا با رنج بودن تنها گذار

مگذار خواب وجودم را پر پر کنم.

مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بر دارم و

به دامن بی تار وپود  رویا ها بیاویزم

سپیدی های فریب

روی ستون های بی سایه رجز می خوانند

طلسم شکسته خوابم را بنگر

بیهوده به زنجیر مروارید چشم آویخته

او را بگو

تپش جهنمی مست!

او را بگو:نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام

نوشیده ام که پیوسته بی آرامم

جهنم سرگردان!

                                  مرا تنها گذار.

                                                    "سهراب سپهری"

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 19:33  توسط ستاره  | 

نیایش

ای خالق مهربان

مرا وسیله صلح و آشتی خود قرار بده

تا آنجا که نفرت است ،حامل عشق

جایی که خطا کاری و بدی است،حامل گذشت

جایی که نفاق است،حامل یک رنگی

جایی که شک است،حامل یقین

جایی که نادرستی است،حامل درستی

جایی که ناامیدی است،حامل امید

جایی که تاریکی است،حامل نور

جایی که غم است،حامل شادی باشم

پروردگارا،

               کمک کن

                                تا به جای تسلی خواهی، تسلی دهم

به جای درک شدن ،درک کنم

                              زیرا پیدا شدن در گرو گم شدن است

با بخشش دیگران خود بخشوده می شویم

ودر مرگ حیات جاودان پیدا می کنیم

                                 "آمین"

                             

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 11:28  توسط ستاره  | 

بغض های من

من برای زندگی نیازمند خنده ام

من برای زندگی نیازمند شعر گفتنم

بغض های من ولی

راه را به روی هر دو بسته اند

                               بی امان گلوی شوق کودکانه مرا گرفته اند

                               ای بهانه شکستن تمام بغض ها

                               میوه های بغض من رسیده اند

                               روی شاخه گلوی خسته ام

منتظر نشسته اند

کاش می گذاشتی،روی دامنت رها شوند

پس چرا فرار می کنی

بغض های من مگر چکار می کنند؟

                              بغض های من به تو

قول می دهند،بی صدا تر از غرور

در پناه مهربانی تو بشکنند............

                                                                      

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 19:16  توسط ستاره  | 

حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود،

        خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود

ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه،

        گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:6  توسط ستاره  | 

تک بیت های ناب،به ادامه مطلب مراجعه کنید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:36  توسط ستاره  | 

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 9:46  توسط ستاره  | 

بی وفا

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

                      بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟

نوشدارویی وبعد از مرگ سهراب آمدی؟

                         سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

                  من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

                       اینهمه غافل شدن از این منی شیدا چرا؟

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

                  ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا؟

ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت

                 اینقدر با بخت خواب آلود من،لا لا چرا؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند

           در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا؟

در خزان هجر ای بلبل طبع حزین          

                 خامشی شرط وفاداری بود،غوغا چرا؟

شهریارا بی حبیب خود نمیکردی سفر

                          این سفر راه قیامت میروی تنها چرا؟          

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:26  توسط ستاره  | 

از دست نوشته های خودم...<نظر بدید>

دلم می خواهد برایت بنویسم،دلم می خواهد بدانی،

          تمام حرفهای را که چند سال هم  آزارم میدادند،هم پناهم بودند،

کاش آدمها می توانستند همه چیز را از نگاه هم بخوانند وقتی که زبان

یارای صحبت کردن را از دست می دهد.

چقدر دلم می خواست چشمانم را ببندم و تمام حرف ها یم را از اول تا

آخر برایت بگویم،اما چه فایده چرا مدام خودم را گول می زنم ،چرا فراموش می کنم که قول دادم فراموشت کنم،

اصلا بر فرض که تمام آن حرف ها را هم شنیدی مگر فرقی هم می کند

که چقدر......

باید فراموش کرد،همه چیز را،تمام این چند سال را....

خسته ام،خسته از نوشتن،فکر کردن وحتی فراموش کردن ونتوانستن.

باشد هر چه تو بگویی،فقط برایم دعا کن،

دعا کن معجزه ای شود تا بتوانم چند سال از بهترین سالهای زندگی ام را

به خاک بسپارم،یعنی می شود

شش،هفت سال را در شش،هفت روز فراموش کرد

                     کاش دل بریدن هم مثل دل بستن آسان بود.

خدای مهربانم تنها پناه بی کسی هایم تو کمکم کن

که جز تو پناهی ندارم،مرا به خاطر گناه نکرده ام ببخش.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:7  توسط ستاره  | 

همه چیز هست وتو نیستی

سلام بر کسی که،روی گلدان قلبم،مثل گلی،نچیدنی نشست.

تو قشنگترین،تصویر قلب من،بودی.

روزی که تو نبودی،هیچ چیز معنی نداشت،نه آسمان،

نه خانه،نه گل،نه شعر،نه نامه،

ولی زمان،طرح تمام حسهای قشنگم را،رنگ دیگر،زد.

اول ها باورم نمی شد که:احساسم چطور،پیش ناخواسته ها،رنگ قرمز

خوشرنگش را،می بازد.

باورم نمیشد،تمام چیز هایی که:یک روز مهم نبود،مهم بشود،

ولی آنچه،مهم بود،بی اهمیت.

اما وقتی رنگین کمان مهر تو،از پشت آسمان بارانی دل من،بالا نیامد،

فهمیدم که،همه چیز هست وتو نیستی،

                       آری

                              تو

                                   دیگر

                                           نیستی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:12  توسط ستاره  | 

سرگردان

آنچنان رنجی که دنیا بر دل من می کند،

بر دل هر کس کند او ترک دنیا می کند،

با خودم گویم که فردا ترک دنیا می کنم،

چون که فردا می رسد با دیدنت امروز و فردا می کنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:30  توسط ستاره  | 

حرف آخر

تو مرهم ناب دردی بودی که یک عمر با من بود.مرهم زخمی که به اندازه گم و نا پیدا بودن نیمه دیگرم بزرگ بود.

تو که پیدا شدی:لحظه های گنگ وخسته ام،جای خود را،به عشق وآفتاب داد و من عاشقانه،مسافر خواب شیرین با تو بودن،شدم.

سلام،سلامی مهربان وپر غم،به تو که معجزه ناب تمام سالهای زنده بودنم هستی.

شیشه های شکسته قلبم،این آسمان،این لحظه ها،همه وهمه شاهدند که من به هر دری زدم،

که با تو همیشه بمانم،

ولی نشد.

میدانی؟!

من که کارم نوشتن است،حالا که می خواهم از این غم بزرگ بنویسم،بر هیچ جمله ای مسلط نیستم.

چقدر بی پناهی ما بزرگ است،

باغ احساسم را،یخ باد دوری از تو به تاراج می برد و من خسته تر از نگاه خسته تو،با وحشتی که به اندازه بی تو بودن،هراس انگیز است.

روی حجم سیاه دوریت،اشک می ریزم.

هم غصه من:احساس می کنم،شب دراز دوری ما،پایانی ندارد.

پس بی پرده از پس این زخم عمیق،ضجه می کشم و با دستانی

تهی،که یاری گری برای رسیدن،به تو ندارد درسوگ آرزوی قشنگم،

در مقابل غم،سجده می زنم،می شکنم و می ریزم اما دعا می کنم که

    تو هرگز نشکنی ونریزی،خوب من.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:26  توسط ستاره  | 

دلواپسی

این نامه را روی اشکی از جنس غربت می نویسم،

روی سکوتی از جنس بغض،

با همه دلواپسی،عشق را روی صفحه می ریزم و با تجسم چشمان روشن تو،

غروب را به فراموشی می سپارم.

کاش حرفهای دل غربت زده ام،که به امید پر کردن لحظه ای از تنهایت،

چون ابری که پر از باران است،

             بر پهنه صفحه بی جان،عشق می پاشد،

                                  گوشه ای از دقایقت را به شوق،تر کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:40  توسط ستاره  | 

دلم برای با تو بودن می تپد

در حالیکه دلم برای با تو بودن می تپد.چند خطی در اوج شکست،به امید پیوست،می نویسم،

سلام مهربان خوب من :حالا که می نویسم،بغضی از جنس شیشه،گلویم را می فشارد،بغضی که اگر یک ذره بیشتر شود،می شکند،آنوقت،سیل اشک،تمام خط ها را پاک می کند.

دیدی،عاقبت آن دوستت دارم ها چه شد؟

دیدی هیچوقت به اینکه دوری تا این حد طولانی شود،فکر نکرده بودم؟!

بغضم را می خواهم فرو دهم ولی نمی شود.گریه را می خواهم سر ندهم ولی نمی شود.

شکست،آخر بغضم شکست.

همیشه هر وقت بغض کردم،سکوت حجم تمام حرفهای را که می خواستم بزنم گرفت و من برای اینکه دلم سبک شود شروع به نوشتن کردم ولی این بار نوشتن هم تسکین نیست،نوشتن هم تسکین نمی شود.

به خدا طاقتم تمام شده.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:18  توسط ستاره  | 

فراموش شده

تو که رفتی دلم به دنبال تو می دوید،اما نمیدانم پشت کدام حصار

جا ماند که من امروز از تو بی خبر ماندم.

روزهاست به فراموش کردنت فکر می کنم به اینکه عشق فقط می تواند

از عشق حرف بزند ولی تو.......

امروز شاید فراموشت کرده باشم زیر آواری که بعد از رفتنت بر سرم ریخت،

اما،نمیدانم چرا؟نمی خواهم باور کنم که:

فراموشت کرده ام

قلبم نیست ولی دلم هنوز برایت شور می زند.

گویی هنوز دوستت دارم و هنوز خوشبختی من،دوست داشتن توست.

یادت باشد هر جا که هستی

          به فکر غربت چشمان من هم باشی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:4  توسط ستاره  | 

کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید،عطر صد خاطره پیچید

یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گوشودیم و درآن خلوت دل خواسته گشتیم

                            ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام،بخت بندان وزمان را

خوشه ماه فرو ریخته در آب،شاخه هادست برآورده به مهتاب

شب وصحرا وگل وسنگ

همه تن داده به آواز شباهنگ،همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

به تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از عشق تو هرگز نتوانم، نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پرزد

چو کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی

من نه رمیدم ،نه گسستم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:18  توسط ستاره  | 

بی قرار

اونکه یه وقتی تنها کسم بود

تنها پناه دل بی کسم بود

تنهام گذاشت و رفت از کنارم

از درد دوریش من بی قرارم

خیال میکردم پیشم می مونه

ترانه عشق واسم میخونه

خیال میکردم یه مهربونه،نمی دونستم نا مهربونه

با اینکه رفته اما هنوزم از داد عشقش دارم می سوزم

فکرو خیالش همش باهامه

هر جا که می رم جلو چشامه

دلم می خاد تا دوم بیارم

رو درد دوریش مرحم بذارم

اما نمیشه راهی ندارم

نمیتونم من طاقت بیارم،نمیتونم من طاقت بیارم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 12:25  توسط ستاره  | 

عشق

تنها وظیفه انسان عشق ورزیدن است!

عشق ورزیدن!

عشق را از عشقه گرفته اند!

و عشقه آن گیاهی است که در باغ پدیدآید در بن درخت.

اول بیخ در زمین سخت کند،

سپس سر بر آرد و خود را در درخت پیچد

و همچنان می رود تا جمله ی درخت را فرا گیرد.

و چنانش در شکنجه کشد که نم در میان رگ درخت نماند.

و هر غذا که به واسطه آب و هوا به درخت می رسد،به تاراج می برد،

تا آنگا که خشک شود.

همچنان است در عالم انسانیت،که خلاصه ی موجودات است!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 11:50  توسط ستاره  | 

وقتی خاطره های آدم زیاد میشه،دیوار اتاق پر از عکس میشه.

ولی همیشه دلت واسه کسی تنگ میشه که

نمیتونی عکسشو به دیوار بزنی.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 11:43  توسط ستاره  | 

آن زمان که آفتاب روز

آرامش شب را در هم میشکند

در مه صبحگاهی بال بگشا

و روزی نو را به هما وردی فرا خوان

آگاهی تازه ای از بودن!

دست جهان را در دستهایت بفشر،

و گل لبخند بر لبان بنشان

چه با شکوه است زنده بودن!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 11:32  توسط ستاره  | 

سلام ازم پرسیدید علت انتخاب اسم نرگس برای وبلاگم چیه؟

دقیق نمیتونم بگم فقط همین وبگم که این اسم برام تداعی خاطره های قشنگه

از بچگی تا همیشه

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 11:28  توسط ستاره  |